تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 21:34 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

 یک دم اگر ز زندگی ات کم نبوده ام

کم کن مرا،که لایق یک دم نبوده ام
یک لحظه فکر کن که تو حوا نبوده ای
یک لحظه فکر کن که من آدم نبوده ام
من یک غریبه ام و تو یک رهگذر، همین
اصلا نبوده ای تو و من هم نبوده ام




تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 17:11 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

از وقتی رفته ای
هوای دلم ابریست

چه کرده ای با ابر چشمم
که دیگر نمی بارد
نمی گویم برگرد
دست کم
بارانی بفرست
این جنگل در آتش تو سوخت




تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 17:05 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

برای داشتنت تقلا میکردم

چه می دانستم
که تو برای نداشتنم
بیش از من می کوشی




تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 15:32 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

نگران رفتنت نیستم

فقط
ورق هایم کهنه شده اند
فال هایشان
قابل اعتماد نیست




تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 15:18 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

با چشمانت

روانه عدمم کردی

و با بوسه ات

از نیستی نجاتم دادی

اینجا جنگ بودن و نبودن است

و مسئله ما

هنوز هم بودن تو

و نبودن من است




تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 15:17 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

چشم های تو

سودای رهایی ام را باطل می کند

ومن

مبهوت آن دستم

که تصویر عشقت را

بر قاب قلبم دوخت




تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 14:26 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

المجد للشيطان .. معبود الرياح

 

ادامه مطلب را ببینید




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 12:40 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

إنني مجنونة جدا

 و أنتم عقلاء

و أنا هاربة من جنة العقل

و أنتم حكماء

 

ادامه مطلب را ببینید




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 12:00 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

سخنانت 

بوی عشق می داد

و تو

بوی دروغ




تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391
| 11:20 | نویسنده : محمد فردی شربیانی

وقتی که آمدی تب بودن شروع شد

تو آمدی درون من و من شروع شد

این مرد اعتراف خودش را نوشته است

هر چیز بود با تو، تو یک زن شروع شد

در تنگنای زندگیم ضربه های عشق

دیوار را شکست و پریدن شروع شد

«من مرغ کور جنگل شب بودم»و تو باز

در چشم من نشستی و دیدن شروع شد

یک دم تمام جاده به پای تو صف کشید

رفتی به سوی مقصد و رفتن شروع شد

با رفتنت دوباره به پایان رسیده ام

 

مانند این غزل که به مردن تمام شد.

پ.ن: مصرع درون گیومه از مرحوم نادرنادرپور است




صفحه قبل1...456صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران