تاريخ : سه‌شنبه 28 بهمن 1399 | 12:00 | نویسنده : shahrband

فاعشقيني لدقائقْ..
واخْتَفِي عن ناظري بعد دقائقْ
لستُ أحتاجُ إلى أكثرَ من عُلْبَة كبريتٍ
لإشعالِ ملايين الحرائقْ
إن أقوى قِصَصِ الحبّ التي أعرفُها
لم تدُمْ أكثرَ من خمس دقائقْ...

 

برای لحظاتی دوستم بدار
و سپس از برابر دیدگانم بگریز
که برای برپایی آتش های بسیار
جز کبریتی لازم نیست
و سوزان ترین داستان های عاشقانه
بیش از پنج دقیقه نپاییده است.

 

شعر از : نزار قبانی
ترجمه: محمد فردی شربیانی

 



تاريخ : سه‌شنبه 28 بهمن 1399 | 10:44 | نویسنده : shahrband

برای چشم تو این شعرها چقدر کم است
چرا که چشم تو درمان هر چه درد و غم است

مرا به بوی دل انگیز زلف خویش ببر
به کوچه کوچه‌ی مویت که با هزار خم است

اگر خوش است دلم کار چشم و خنده‌ی توست
بخند دلخوشی من همین یکی دو دم است

چه روزها که نشستم به انتظار ولی
همیشه حادثه‌ی عشق همره ستم است

 

محمد فردی شربیانی

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 28 بهمن 1399 | 10:43 | نویسنده : shahrband

دوستان گرامی و ارجمند

ممنونم که اینجا همراه لحظه های شعر و شاعری ام شده اید و این شعرگونه ها را که از گلوی دردهای کهنه ام می تراود به گوش جان می نیوشید.

امیدوارم  به خواندن این غزلواره ها گاهی حسی از شما برانگیخته باشم.

ارادتمند : محمد فردی شربیانی



تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 19:07 | نویسنده : shahrband

سرد شد تقدیر با من تا تو در من گم شدی

مثل گل در سردی دی ماه گلشن گم شدی

 

شعر با سودای تو در سینه ام جا کرده بود

رفتی و همراه شعرم در تب من گم شدی

 

ایستادم پای تو مانند مردان، لیک تو

نرم نرمک از نگاهم مثل یک زن گم شدی

 

روح من بودی که جان از نشئه ات سیراب بود

صبح یک شب جان من! از خانه تن گم شدی

 

محمد فردی شربیانی

چهاردهم دی ماه نود و چهار



تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 19:04 | نویسنده : shahrband

شاید امشب شهر شعرم با تو برپا می شود

این جنون شاید به چشمانت مداوا می شود

 

کار دل سخت است وقتی در نبرد تن به تن

روبه رویت لشکر چشمش مهیا می شود

 

تازه می فهمی تمام دلخوشی های زمین

با نگاهش در دل بی تاب تو جا می شود

 

می نشینی روبه روی آینه با صد سوال

می نشینی در دلش؟؟ می خندی !!! آیا می شود؟؟

 

محمد فردی شربیانی



تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 18:59 | نویسنده : shahrband

در لحظه ی تبسم خورشید، ماه رفت
مولا به پای سر، به سر وعده گاه رفت

شب های کوفه سر به خموشی گذاشته است
درد آشنای  غربت شب های چاه رفت

بر صفحه ی سیاه فلک خون او نوشت
در کوفه ی پلید علی بیگناه رفت

 

محمد فردی شربیانی



تاريخ : دوشنبه 08 دی 1393 | 19:11 | نویسنده : shahrband

بیا و پنجره ام باش بی تو دلگیرم

من از هر آنچه به غیر از نگاه تو، سیرم

 

هنوز هم تب و تاب دلم به خاطر توست

به خاطر تو به دردی که نیست، درگیرم

 

نشسته است دو چشمت میان قابی که

شده ست ناب ترین شعر شهر تصویرم

 

تنت حکایت گرماست در شب یلدا

و با حضور تو من روز اول تیرم

 

لبت حکایت خضر است و چشمه های حیات

جوان چشم تو ام  گرچه اندکی پیرم



تاريخ : سه‌شنبه 11 آذر 1393 | 12:24 | نویسنده : shahrband

دیشب به چشم های تو سوگند خورده ام

اما ببخش من شکر و قند خورده ام

 

رفتن برای من سفری در حدود توست

من چینی ام که با نخ تو بند خورده ام

 

هر روز در گشایش صبح لطیف تو

از قاب چشم های تو لبخند خورده ام

 

در جنگ نابرابر چشم تو و دلم

یک عمر از نگاه تو آفند خورده ام

 

دیگر جدا نمی شوم از تو به جان تو

قلب منی و من به تو پیوند خورده ام

 

یازدهم آذرماه نود و سه



تاريخ : دوشنبه 10 آذر 1393 | 18:32 | نویسنده : shahrband

نام تو چون کوه در قلب زمین جا مانده است
رفته ای اما هنوز عطر تو اینجا مانده است

روزگاری عاشقم کردی و لبریز جنون
دل هنوز از روزهای رفته شیدا مانده است

زنده کردی قلب بی روح مرا در وقت مرگ
بعد تو اعجاز، روی دست عیسی مانده است

شهر در طوفان نامت گشته ویران و خلیج
چشم ها را بسته و در فکر دریا مانده است

مرگ هم با یاد تو از ذهن ها کوچیده است
چشم دریا روبه راه فوج قوها مانده است

این منم یک آدم تنها که در دلتنگی اش
دوزخی پرورده و در فکر حوا مانده است



نهم آذرماه  نود و سه



تاريخ : پنج‌شنبه 06 آذر 1393 | 18:43 | نویسنده : shahrband

شبیه بود به شهری که هفت زندان داشت

که هفت روز به هر هفته اشکریزان داشت

هنوز زخمی یک جفت چشم بود و هنوز

نفس نفس، نفس عشق در رگش جان داشت

اگرچه زندگی اش را به عشق باخته بود

به دست آخر خود در قمار ایمان داشت

فقط به خاطر یک شعر، یک سروده شدن

تبی شبیه تب لحظه های باران داشت

زنی که در تب و تاب خدا و عشق و جنون

به عشق مثل خدای ندیده ایمان داشت



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران