من شاعر نیستم
فقط چندوقتی
به وصف چشمان تو نشسته ام
مرگ من
آغازیست بر زیستن
و دیباچه ایست
بر تولدم
شاید چشمان تو
در خواب مرگ مرا دریابد
شهر من
سیاهی چشمان توست
که خورشیدش را
در مشرق لبت می جوید
من
شبیه من نیستم
به حادثه ای می مانم
که شهری را ویران می کند
اگر چشمانت
یک دم دلش را بلرزاند
شهر در زیر نقاب حرکت
ساکن و آرام است
باغ ها با همه زیبایی
زهر نامریی مرگش در جام
چیست این فلسفه دوست گریز؟
چیست این زندگی دشمن کام؟
باید برآتش تو
ققنوسی باشم
که عشقی آتشین
از او به جهان می آید
و افسانه لبانت را
بر لب ها می نشاند
خداوند نیز
زیرا
از نگاه تو
و نسیم را
آفریده است
چشمانت
ابدیت را مقهور می کند
و بر مرزها
اکنون
قربانی معبد چشمان توام
دیگر شعر هم آرامم نمی کند
وقتی چشمانت
در قاب روی دیوار
تقلای زندگی ام را
به نظاره نشسته اند
و تو آن سوی دیوار
در آغوش دیگری
خنده هایت را
نثار لبی دیگر می کنی
تو رفتی
و من شاعر شدم
یا تو زود رفتی
یا من دیر جنبیدم
من
هنوز هم به تو معتادم
اگر نگران منی
تو ترکم کن
.: Weblog Themes By Pichak :.