سرد شد تقدیر با من تا تو در من گم شدی
مثل گل در سردی دی ماه گلشن گم شدی
شعر با سودای تو در سینه ام جا کرده بود
رفتی و همراه شعرم در تب من گم شدی
ایستادم پای تو مانند مردان، لیک تو
نرم نرمک از نگاهم مثل یک زن گم شدی
روح من بودی که جان از نشئه ات سیراب بود
صبح یک شب جان من! از خانه تن گم شدی
محمد فردی شربیانی
چهاردهم دی ماه نود و چهار
شاید امشب شهر شعرم با تو برپا می شود
این جنون شاید به چشمانت مداوا می شود
کار دل سخت است وقتی در نبرد تن به تن
روبه رویت لشکر چشمش مهیا می شود
تازه می فهمی تمام دلخوشی های زمین
با نگاهش در دل بی تاب تو جا می شود
می نشینی روبه روی آینه با صد سوال
می نشینی در دلش؟؟ می خندی !!! آیا می شود؟؟
محمد فردی شربیانی
در لحظه ی تبسم خورشید، ماه رفت
مولا به پای سر، به سر وعده گاه رفت
شب های کوفه سر به خموشی گذاشته است
درد آشنای غربت شب های چاه رفت
بر صفحه ی سیاه فلک خون او نوشت
در کوفه ی پلید علی بیگناه رفت
محمد فردی شربیانی
.: Weblog Themes By Pichak :.