تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 19:07 | نویسنده : shahrband

سرد شد تقدیر با من تا تو در من گم شدی

مثل گل در سردی دی ماه گلشن گم شدی

 

شعر با سودای تو در سینه ام جا کرده بود

رفتی و همراه شعرم در تب من گم شدی

 

ایستادم پای تو مانند مردان، لیک تو

نرم نرمک از نگاهم مثل یک زن گم شدی

 

روح من بودی که جان از نشئه ات سیراب بود

صبح یک شب جان من! از خانه تن گم شدی

 

محمد فردی شربیانی

چهاردهم دی ماه نود و چهار



تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 19:04 | نویسنده : shahrband

شاید امشب شهر شعرم با تو برپا می شود

این جنون شاید به چشمانت مداوا می شود

 

کار دل سخت است وقتی در نبرد تن به تن

روبه رویت لشکر چشمش مهیا می شود

 

تازه می فهمی تمام دلخوشی های زمین

با نگاهش در دل بی تاب تو جا می شود

 

می نشینی روبه روی آینه با صد سوال

می نشینی در دلش؟؟ می خندی !!! آیا می شود؟؟

 

محمد فردی شربیانی



تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 18:59 | نویسنده : shahrband

در لحظه ی تبسم خورشید، ماه رفت
مولا به پای سر، به سر وعده گاه رفت

شب های کوفه سر به خموشی گذاشته است
درد آشنای  غربت شب های چاه رفت

بر صفحه ی سیاه فلک خون او نوشت
در کوفه ی پلید علی بیگناه رفت

 

محمد فردی شربیانی



تاريخ : دوشنبه 08 دی 1393 | 19:11 | نویسنده : shahrband

بیا و پنجره ام باش بی تو دلگیرم

من از هر آنچه به غیر از نگاه تو، سیرم

 

هنوز هم تب و تاب دلم به خاطر توست

به خاطر تو به دردی که نیست، درگیرم

 

نشسته است دو چشمت میان قابی که

شده ست ناب ترین شعر شهر تصویرم

 

تنت حکایت گرماست در شب یلدا

و با حضور تو من روز اول تیرم

 

لبت حکایت خضر است و چشمه های حیات

جوان چشم تو ام  گرچه اندکی پیرم



تاريخ : سه‌شنبه 11 آذر 1393 | 12:24 | نویسنده : shahrband

دیشب به چشم های تو سوگند خورده ام

اما ببخش من شکر و قند خورده ام

 

رفتن برای من سفری در حدود توست

من چینی ام که با نخ تو بند خورده ام

 

هر روز در گشایش صبح لطیف تو

از قاب چشم های تو لبخند خورده ام

 

در جنگ نابرابر چشم تو و دلم

یک عمر از نگاه تو آفند خورده ام

 

دیگر جدا نمی شوم از تو به جان تو

قلب منی و من به تو پیوند خورده ام

 

یازدهم آذرماه نود و سه



تاريخ : دوشنبه 10 آذر 1393 | 18:32 | نویسنده : shahrband

نام تو چون کوه در قلب زمین جا مانده است
رفته ای اما هنوز عطر تو اینجا مانده است

روزگاری عاشقم کردی و لبریز جنون
دل هنوز از روزهای رفته شیدا مانده است

زنده کردی قلب بی روح مرا در وقت مرگ
بعد تو اعجاز، روی دست عیسی مانده است

شهر در طوفان نامت گشته ویران و خلیج
چشم ها را بسته و در فکر دریا مانده است

مرگ هم با یاد تو از ذهن ها کوچیده است
چشم دریا روبه راه فوج قوها مانده است

این منم یک آدم تنها که در دلتنگی اش
دوزخی پرورده و در فکر حوا مانده است



نهم آذرماه  نود و سه



تاريخ : پنج‌شنبه 06 آذر 1393 | 18:43 | نویسنده : shahrband

شبیه بود به شهری که هفت زندان داشت

که هفت روز به هر هفته اشکریزان داشت

هنوز زخمی یک جفت چشم بود و هنوز

نفس نفس، نفس عشق در رگش جان داشت

اگرچه زندگی اش را به عشق باخته بود

به دست آخر خود در قمار ایمان داشت

فقط به خاطر یک شعر، یک سروده شدن

تبی شبیه تب لحظه های باران داشت

زنی که در تب و تاب خدا و عشق و جنون

به عشق مثل خدای ندیده ایمان داشت



تاريخ : چهارشنبه 21 آبان 1393 | 18:17 | نویسنده : shahrband

تو شهروند منی شهر عشق من تن توست

قوام کشور من چشم های روشن توست

 

نشسته یوسف تقدیر من در این زندان

برای فتح تو محتاج خواب دیدن توست

 

بیا که بارش من بیش از این خطر نکند

شکسته کشتی من در تب پریدن توست

 

قبول کن که جهان هم به بودنت بند است

تمام فلسفه آغازش از شکفتن توست

 

طلای شعر چه ارزد در این فراوانی

«تمام شهر خریدار قلب آهن توست»*

 

* این مصرع را از علیرضا بدیع وام گرفته ام



تاريخ : چهارشنبه 25 دی 1392 | 23:32 | نویسنده : shahrband

هر روز در بیداری ام آلوده ی خوابم
حتی برای لحظه ای از عشق بی تابم
مانند یک تصویر تنها سینه دیوار
در حسرت آرامش دستان یک قابم
این روزها در راه رفتن های بی مورد
بایک پک سیگار بر تو دست می یابم
شاید برای سرنوشتم روز تاریکی ست
شب ها که با یاد تو در پهنای غرقابم
بانو! صدایم کن که بی موج صدای تو
در پنجه های مرگ مثل آب مردابم



تاريخ : شنبه 21 دی 1392 | 14:03 | نویسنده : shahrband

شک می کنم به قافیه شک می کنم به من

شک می کنم به فاصله شک می کنم به زن

بودن حکایتی است که در بند بودن است

شک می کنم به بودن و باشیدن و شدن

حتی هنوز هم تب و تاب زمان پر است

از متن کهنه ی سفر من به سوی تن

این شعر می رود که مبدل شود به شا...

شاید فقط کپی جهت منتشر شدن

دیگر من و تو و هگل و کانت و فلسفه

 بیرون نمی رویم برای قدم زدن

باشد تمام می کنم این شعر نغز را

اصلا به من نیامده از شعر دم زدن



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران