تاريخ :
| | نویسنده : محمد فردی شربیانی

شبیه بود به شهری که هفت زندان داشت

که هفت روز به هر هفته اشکریزان داشت

هنوز زخمی یک جفت چشم بود و هنوز

نفس نفس، نفس عشق در رگش جان داشت

اگرچه زندگی اش را به عشق باخته بود

به دست آخر خود در قمار ایمان داشت

فقط به خاطر یک شعر، یک سروده شدن

تبی شبیه تب لحظه های باران داشت

زنی که در تب و تاب خدا و عشق و جنون

به عشق مثل خدای ندیده ایمان داشت




تاريخ :
| | نویسنده : محمد فردی شربیانی

تو شهروند منی شهر عشق من تن توست

قوام کشور من چشم های روشن توست

 

نشسته یوسف تقدیر من در این زندان

برای فتح تو محتاج خواب دیدن توست

 

بیا که بارش من بیش از این خطر نکند

شکسته کشتی من در تب پریدن توست

 

قبول کن که جهان هم به بودنت بند است

تمام فلسفه آغازش از شکفتن توست

 

طلای شعر چه ارزد در این فراوانی

«تمام شهر خریدار قلب آهن توست»*

 

* این مصرع را از علیرضا بدیع وام گرفته ام




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران