تاريخ : سه‌شنبه 02 دی 1404 | 21:14 | نویسنده : shahrband

 اینجا خدا به مرگ گرفتار می شود

با عشق مثل یک پشه رفتار می شود
اینجا حکومتی است که شیطان زعیم اوست
با حکم او خدا به سر دار می شود
اینجا بشر به بازی تقدیر و سرنوشت
سرگشته حول محور پرگار می شود
اینجا به لطف فاجعه دیوار زندگی
بر روی قلب سوخته آوار می شود
اینجا تمام هستی شاعر نگفتن است
هر واژه در گلو خسک و خار می شود
اینجا تمام آینه ها بی تبسمند
نفرت نصیب آینه تار می شود
اینجا حقیقتی است که در خواب رفته است
شاید به یمن عشق تو بیدار می شود



تاريخ : پنج‌شنبه 24 شهریور 1401 | 12:45 | نویسنده : shahrband

چشمانت

منطق طیر می دانند

یا چون سلیمان

بر فرش باد سوارند؟

که هر شاعری

 در هرکجای زمین

برایشان شعر می سراید

و هر پرنده ای

آسمان را

به خاطرشان به زمین می دوزد

 

 

 



تاريخ : پنج‌شنبه 24 شهریور 1401 | 12:43 | نویسنده : shahrband

خدا نشست و برای تو فکر خلقت کرد

نخست، خاک تو را او خودش زیارت کرد

سپس وجود تو را با تمام آینه ها

رقم زد و همه را مات این ابهت کرد

خدا نبود تو بودی که در تجلی طور

میان روح درختی نشست و صحبت کرد

همان درخت صلیبی شدو مسیح زمان

صلیب را که تو بودی به خویش دعوت کرد

خلیل در تب و تابی که آتشش می سوخت

به نام نامی تو لب گشود و نیت کرد

میان کوه، محمد طنین عشق تو را

شنید و بر همه خاکیان تلاوت کرد

کنون که خسته ی عشق توام مرا دریاب

که این پیمبر دیرین دوباره رجعت کرد

 



تاريخ : یکشنبه 23 خرداد 1400 | 12:33 | نویسنده : shahrband

درد دارد شبیه یک کوچه
در سکوت خودت هوار شوی
درد دارد که در تبسم خود
شعر غمگین غصه دار شوی

من شبیه خودم پر از دردم
هیچ کس مثل من شبیهم نیست
هیچ کس راز این نبودن را
در تن من نمی تواند زیست

شعرهایم پر از نبودن توست
بودنت را کجا رها کردی
پا که در جاده می نهادی تو
با دل من چه ها چه ها کردی

این منم، مرد روزهای محال
روزهایی که بی تو سر شده است
آه هر روز با شکستن تو
استخوانم شکسته تر شده است

 

محمد فردی شربیانی



تاريخ : سه‌شنبه 28 بهمن 1399 | 12:00 | نویسنده : shahrband

فاعشقيني لدقائقْ..
واخْتَفِي عن ناظري بعد دقائقْ
لستُ أحتاجُ إلى أكثرَ من عُلْبَة كبريتٍ
لإشعالِ ملايين الحرائقْ
إن أقوى قِصَصِ الحبّ التي أعرفُها
لم تدُمْ أكثرَ من خمس دقائقْ...

 

برای لحظاتی دوستم بدار
و سپس از برابر دیدگانم بگریز
که برای برپایی آتش های بسیار
جز کبریتی لازم نیست
و سوزان ترین داستان های عاشقانه
بیش از پنج دقیقه نپاییده است.

 

شعر از : نزار قبانی
ترجمه: محمد فردی شربیانی

 



تاريخ : سه‌شنبه 28 بهمن 1399 | 10:44 | نویسنده : shahrband

برای چشم تو این شعرها چقدر کم است
چرا که چشم تو درمان هر چه درد و غم است

مرا به بوی دل انگیز زلف خویش ببر
به کوچه کوچه‌ی مویت که با هزار خم است

اگر خوش است دلم کار چشم و خنده‌ی توست
بخند دلخوشی من همین یکی دو دم است

چه روزها که نشستم به انتظار ولی
همیشه حادثه‌ی عشق همره ستم است

 

محمد فردی شربیانی

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 28 بهمن 1399 | 10:43 | نویسنده : shahrband

دوستان گرامی و ارجمند

ممنونم که اینجا همراه لحظه های شعر و شاعری ام شده اید و این شعرگونه ها را که از گلوی دردهای کهنه ام می تراود به گوش جان می نیوشید.

امیدوارم  به خواندن این غزلواره ها گاهی حسی از شما برانگیخته باشم.

ارادتمند : محمد فردی شربیانی



تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 19:07 | نویسنده : shahrband

سرد شد تقدیر با من تا تو در من گم شدی

مثل گل در سردی دی ماه گلشن گم شدی

 

شعر با سودای تو در سینه ام جا کرده بود

رفتی و همراه شعرم در تب من گم شدی

 

ایستادم پای تو مانند مردان، لیک تو

نرم نرمک از نگاهم مثل یک زن گم شدی

 

روح من بودی که جان از نشئه ات سیراب بود

صبح یک شب جان من! از خانه تن گم شدی

 

محمد فردی شربیانی

چهاردهم دی ماه نود و چهار



تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 19:04 | نویسنده : shahrband

شاید امشب شهر شعرم با تو برپا می شود

این جنون شاید به چشمانت مداوا می شود

 

کار دل سخت است وقتی در نبرد تن به تن

روبه رویت لشکر چشمش مهیا می شود

 

تازه می فهمی تمام دلخوشی های زمین

با نگاهش در دل بی تاب تو جا می شود

 

می نشینی روبه روی آینه با صد سوال

می نشینی در دلش؟؟ می خندی !!! آیا می شود؟؟

 

محمد فردی شربیانی



تاريخ : پنج‌شنبه 24 دی 1394 | 18:59 | نویسنده : shahrband

در لحظه ی تبسم خورشید، ماه رفت
مولا به پای سر، به سر وعده گاه رفت

شب های کوفه سر به خموشی گذاشته است
درد آشنای  غربت شب های چاه رفت

بر صفحه ی سیاه فلک خون او نوشت
در کوفه ی پلید علی بیگناه رفت

 

محمد فردی شربیانی



صفحه قبل123...6صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران