دستانت را به من بسپار
تا اين درخت
در زمهرير زمستان
بهار را
ميهمان چشمانت كند
نمي توان پرستشت نكرد
كه از بابل تا حجاز
هزاران سال
سايه چشمانت را
به سجده افتاده اند
دنياي من
آسماني است
كه عظمتش را
ستاره چشمانت رقم مي زند
هرآنچه پنجره, تصویر چشم های تو را
به قاب های دل خویش میهمان کردند
کبوتران سپید امیدواری من
بر آسمان خیال تو آشیان کردند
دو چشم مست تو در وقت خواب و بیداری
مرا به خاک نشاندند و نیمه جان کردند
به شوق دیدن صبح سپید روی تو بود
که شهر را پر از اندیشه ی اذان کردند
اسیر وسوسه شهر ها مشو بانو
غزل میان دو دست لطیف دهکده هاست
خدا بزرگی خود را به عشق مدیون است
و عشق در سبد خالی فلک زده هاست
جنون
مسافتی ست
از چشمان تو
تا دل من
گیسوانت را به باد بسپار
من سلیمانی هستم
که ملکم
در دستان باد می چرخد
من شاعر نیستم
فقط چندوقتی
به وصف چشمان تو نشسته ام
مرگ من
آغازیست بر زیستن
و دیباچه ایست
بر تولدم
شاید چشمان تو
در خواب مرگ مرا دریابد
شهر من
سیاهی چشمان توست
که خورشیدش را
در مشرق لبت می جوید
.: Weblog Themes By Pichak :.