اسیر وسوسه شهر ها مشو بانو
غزل میان دو دست لطیف دهکده هاست
خدا بزرگی خود را به عشق مدیون است
و عشق در سبد خالی فلک زده هاست
جنون
مسافتی ست
از چشمان تو
تا دل من
گیسوانت را به باد بسپار
من سلیمانی هستم
که ملکم
در دستان باد می چرخد
من شاعر نیستم
فقط چندوقتی
به وصف چشمان تو نشسته ام
مرگ من
آغازیست بر زیستن
و دیباچه ایست
بر تولدم
شاید چشمان تو
در خواب مرگ مرا دریابد
شهر من
سیاهی چشمان توست
که خورشیدش را
در مشرق لبت می جوید
من
شبیه من نیستم
به حادثه ای می مانم
که شهری را ویران می کند
اگر چشمانت
یک دم دلش را بلرزاند
شهر در زیر نقاب حرکت
ساکن و آرام است
باغ ها با همه زیبایی
زهر نامریی مرگش در جام
چیست این فلسفه دوست گریز؟
چیست این زندگی دشمن کام؟
باید برآتش تو
ققنوسی باشم
که عشقی آتشین
از او به جهان می آید
و افسانه لبانت را
بر لب ها می نشاند
خداوند نیز
زیرا
از نگاه تو
و نسیم را
آفریده است
چشمانت
ابدیت را مقهور می کند
و بر مرزها
اکنون
قربانی معبد چشمان توام
.: Weblog Themes By Pichak :.