تاريخ : سه‌شنبه 29 فروردین 1391 | 15:11 | نویسنده : shahrband

 شب سرد و بی صداست
فانوس ها گمند
دیگر هجوم نور به چشمم نمی رسد
شیرازه زمین و زمان و ستاره ها
از هم گسسته است

 

ادامه مطلب راببینید


 شب سرد و بی صداست

فانوس ها گمند
دیگر هجوم نور به چشمم نمی رسد
شیرازه زمین و زمان و ستاره ها
از هم گسسته است
در شاهراه شب
چشم ستاره ها
چشمک نمی زند
یک کاج زیر دود سیاه و پلید شهر
آواز سرد گریه خاموش خویش را
با ذره ذره‌ی دل خود داد می زند
مردی شکسته پا
پیچیده در عصا
پنهان ز چشم های خداوند تیرگی
بار گران آن تن رنجور خسته را
بر چوب بی صدا
آوار می کند
دیوار ها همه
خاموش و ساکتند
هر خشت در حکایت دیرین خویشتن
با خاک بودنش
بیگانه گشته است
هرجا که بنگری تنها درخشش تن پولاد و آهن است
گویی تمام نور خداوند روشنی
در حبس آهن است
گاهی درخششی
از اختری شگفت
سر می کند ولی
آوای مرگ نور خداوند را درو
همچون تبسمی که به لب،
پاک می کند
من نیز خسته ام
اما درون من
نوری است از درخشش خورشید باستان
روشن تر از تمامی خورشید های صبح
بر خود نهیب می زنم ای گوهر امید
برخیز و با تمام خدایان آسمان
پیمان، دوباره کن
از نور خود بریز
در دامن تمام سفیران روشنی
باشد که شعله های تو این شام تیره را
روشن چو صبح سرمد پندارها کند.



ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید