تاريخ : دوشنبه 28 فروردین 1391 | 11:20 | نویسنده : shahrband

وقتی که آمدی تب بودن شروع شد

تو آمدی درون من و من شروع شد

این مرد اعتراف خودش را نوشته است

هر چیز بود با تو، تو یک زن شروع شد

در تنگنای زندگیم ضربه های عشق

دیوار را شکست و پریدن شروع شد

«من مرغ کور جنگل شب بودم»و تو باز

در چشم من نشستی و دیدن شروع شد

یک دم تمام جاده به پای تو صف کشید

رفتی به سوی مقصد و رفتن شروع شد

با رفتنت دوباره به پایان رسیده ام

 

مانند این غزل که به مردن تمام شد.

پ.ن: مصرع درون گیومه از مرحوم نادرنادرپور است




ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید